تبليغاتX
هیچکی مثل تو نبود...
من اگر نيكم اگر بد،تو برو خود را باش كه گناه دگري بر تو نخواهند نوشت!
تو را می خواهم ای آلوده ی عشق

تو را که از نگاهم می توانی دید

من هم چون تو  آلوده به طعم عشق درگیرم

عجب رنجی ست بی تو زندگی را لا به لای هیچ دیدن

و در اندوه...بی چشم تو پوسیدن

ویا عطر دل انگیز تورا بیهوده بوییدن

شبم روز است و روزم شب

نگاهم سرد و بی تو پیکرم خاموش

نمی دانم کجا هستم و یا حرف از که می گوییم

و در رویای شیرینم...کماکان غوطه ور...مست از تو می میرم

من از چشم تو می خوانم و از حرف تو می دانم

که می گویی:نباید نیست....

چرا باید نبایدها مرا دور از تو بگذارد؟

و دل خود را بدین سان...خاکی تنها بپندارم؟

تورا می خواهم ای آلوده ی عشق

که چون من می توانی زیستن...با فکر شاید نیستن

من ای مرز نباید را به باید میرسانم

و احساس درونم را نه بر سردی...به آتش می کشانم

تو را می خواهم ای جا کرده در دل

چرا؟؟من هم نمی دانم...

چرا بی تو سرم بر بالشم بیهوده می ماند؟

و خوابم را به چشمانم نمی آرد؟

ویا هر لحظه پندارم به روی صورتت منهوت می خشکد؟

نمی دانم...

ولی می دانم اینجا زندگی هست...

و می دانم باید زندگی کرد...

برای ما که بی هم شاخه ای خشکیده و برگی نهاده بر زمینیم

و بی هم...جسم نا آلوده اما سرد و خاکی و اینچنینیم

جدایی دلپذیر است؟

گمانم می رسد آخر خدا هم خوش ندارد

دوستی را با جداییها در آمیزد

و شیطان نیز اینجاست که می گوید بگو با او

تو را می خواهم ای آلوده ی عشق

که من هم چون تو آلوده به طعم عشق در گیرم...

تو را می خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:31  توسط پروشات(پریزاد) | 
نازنینم!
باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
نازنینم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نــــمی توانم!
نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!
نازنینم!
ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟
ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برایــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،
قلمها را طاقتی نیست!
.....
نازنینم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!
شانه هایــت رابرای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!

نازنینم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:20  توسط پروشات(پریزاد) | 
حق با کسيست که خوب مي بيند


من مثل حس گمشدگي وحشت آورم


اما خداي من چگونه مي شود از من ترسيد؟


من...


من که هيچگاه


جز بادبادکي سبک و ولگرد


بر پشت بامهاي مه آلود آسمان


چيزي نبوده ام


وعشق و ميل و نفرت و دردم را


در غربت شبانه ي قبرستان


موشي بنام مرگ جويده ست

man

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:55  توسط پروشات(پریزاد) | 

زیر بار کوله بار خاطرات تو شکستم...شکستم

میرم اما باورم کن که به دست تو شکستم...شکستم

میرم و حرم داغ جاده ی دل کندن از تو

از تو دل شکسته اما فکر اون چشمای مستم

تو روزای خالی از عشق که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شکستن

رفتن و تو جاده مردن...دل به تنهایی سپردن

وقت رفتن سخته اما  ای خوشا رفتن...رفتن

من برای موندن تو همه تن تشنه ی گفتن

تو نموندی و ندیدی غم دل شکستن من

1 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:9  توسط پروشات(پریزاد) | 
با سلام خدمت دوستان عزیز و خوبم

ببخشید یه مدت نبودم اما حالا سعی می کنم جبران کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:38  توسط پروشات(پریزاد) | 
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند حس ميکني؟ راستي حيات خلوت دلت را جستجو کرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور کرده اي؟ مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و برايت سوغات مي آورند. پيراهن تازه ات را؟ خدا کند يک هوا بزرگتر شده باشي. مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا در دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. کوچه دلت را چراغاني کن. دم در بنشين و منتظر باش. فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. خدا آنسو تر منتظر است. مبادا فرشته ها دست خالي بر گردند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:58  توسط پروشات(پریزاد) | 
 ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 2:13  توسط پروشات(پریزاد) | 
وحشت از دروغ بودن يک عشق و تهاجم نگاه چشمهاي غريب گذشته ام چقدر کوچک است, چشمهاي همچنان بسته يک نوزاد گناههاي مکرر و توبه هاي نافرجام و غرور شکسته يک عاشق آينده ام چقدر کوچک است, تکثير غريزي يک نسل, تکرار بدون غلط يک املا ,صعود از نردبان ژنتيک و سقوط در تاريکي نمناک و ناشناخته يک گور, دنيايم چقدر کوچک است چگونه هنوز به بزرگي مي انديشم؟ شايد اين است که اميدهايم بزرگتر از تمامي تاريخند...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 19:45  توسط پروشات(پریزاد) | 
یه جایی گوشه ی دنیا یه زنی... یه مادری هنوزم منتظره...

یه جایی گوشه ی دنیا بچه ای می گه مامان انگار بابا پشت دره...

یه جایی گوشه ی دنیا یکی رو یه صندلی تا ابد حبس شده...

یه جایی گوشه ی دنیا پدری می گه:((خدا!!!)) اما دعاش بی اثره...

ارتش صلح کجاست؟ دنیا پر از جنگ شده

دیگه هیچ عشقی نمونده دلا از سنگ شده

گلای موندنی رفتن خیلی وقته سوت و کوره

ماه دیگه تو آسمون نیست...انگاری قحطیه نوره...

شهرو داروغه خوابن...همه ی حرف... حرف زوره...

التماس سرش نمی شه جاده ی دل بی عبوره...

ارتش صلح کجاست؟ دنیا پر از جنگ شده

دیگه هیچ عشقی نمونده دلا از سنگ شده

ارتش صلح کجاست؟؟؟

و باید چه کرد؟حتی دل قناریهای هم از سنگ شده...

کاش...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:25  توسط پروشات(پریزاد) | 
من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود
به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد
من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد
من کسي هستم که با خود ققنوس سوغات مي برد
و تنها آرزويش اين است که باورش کنند
و در پايان قصه ...
پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،
يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...
وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاريخ:
زني از جنس باران ...
خيس خيس ...
به ا نتظار مردي بود دستفروش...
که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاريخ"
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 0:43  توسط پروشات(پریزاد) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاخ خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وبلاگ دوست خوبم بهزاد
وبلاگ خواهر عزیزم سارا
وبلاگ قشنگ آریا و اهورا
وبلاگ زیبای محمد
وبلاگ مازیار(ببینید و لذت ببرید)
وبلاگ قشنگ خاک سربی
:::بازیهای ایگولدی :::
وبلاگ زیبای ققنوس شب
وبلاگ زیبای اینجا راه ماست...من و تو
وبلاگ درد سبز
وبلاگ داستان بی انتها(آرامیس)
وبلاگ قشنگ ویولونیست
هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی
کتابخانه ی دیجیتال
عالم رویا
دوستت دارم(مژده)
آخرین روزهای تبعید
هنر قهوه ای
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM